حكيم زجاجى

419

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

همان جامهء زر كشيده سه دست * فرستاده آورد در . . . بست 235 فرستاد صد عقد گوهر برش * يكى طوق زرين پى افسرش مرصع به ياقوت و لعل و گهر * كه هرگز نباشد از او خوب‌تر شب آمد سوى منزل ماه شد * چو خورشيد تابنده بر گاه شد نگه كرد ناگاه شاه رشيد * كتابى نهاده بر آن‌گاه ديد ز هم چون ورق‌هاى او باز كرد * سپهر هنر خواندن آغاز كرد 240 همىخواند پرواى ماهش نبود * به روى نگارين نگاهش نبود به دفتر چنان شاه مشغول شد * كه از وصلت يار معزول شد نكرد اندرآن نازديده نگاه * يكايك ورق‌ها فرو خواند شاه فرو شد به وقت سحر ماهتاب * سر نازنين اندرآمد به خواب سر آن سرو برپاى هارون نهاد * وز آن ديده [ ها ] پاى بيرون نهاد 245 چو نزديك روز آمد آن تيره‌شب * حكايت شنو تا بمانى عجب به ناله برآمد سمن بر ز خواب * ز نرگس گل و لاله را داد آب به زارى بناليد چون زير چنگ * ز خون جگر لعل او داد رنگ بپرسيد هارون كه اين ناله چيست * به لاله بر اين اشك چون ژاله چيست نگارين به دو گفت ديدم به خواب * رخى همچو بر آسمان آفتاب 250 و ليكن خروشند [ ه ] چون رعد و برق * رخش از عرق گشته در آب غرق به هيبت به من گفت كاى بىوفا * سپردى پس از من طريق جفا نياوردى آن عهد و سوگند ياد * بدادى تن و جان شيرين به‌باد نخواهى بر از بار اين باغ خورد * روى زاين جهان دل پر از داغ و درد به پيش من آيى همين‌دم برو * كه حالى برم جانت از تن گرو 255 مرا زندگانى به پايان رسيد * به جان و دلم نوك پيكان رسيد بگفت اين و بر جايگه جان بداد * تو گفتى نبد هرگز آن حورزاد بناليد از آن غصه هارون به درد * پشيمانيش بد ، از آن كاركرد همان‌دم كه آن رنج ديده بمرد * سرافراز هارون به خاكش سپرد ز هادى پرانديشه شد شهريار * بباريد خون از مژه بر كنار 260 به جانش ز مرگ اندرآمد هراس * سراسيمه شد همچو گاو خراس